آخ باران آخ باران

باز باران با ترانه.....

مي خورد بر بام خانه.....

يادم آمد كربلا را.....

دشت پر شور و بلا را....

گردش يك ظهر غمگين،گرم و خونين

لرزش طفلان نالان،زير تيغ و نيزه هارا

با صداي گريه هاي كودكانه

و ندرين صحراي سوزان

ميدويد طفلي سه ساله

پر ز ناله،دلشكسته،پاي خسته

باز باران.....

قطره قطره،ميچكد از چوب محمل

خاكهاي چادر زينب،

به آرامي شود گل......

باز باران با محرم...

آخ باران

كي بباري برتن عطشان ياران

تر كنند از آن گلو را

آخ باران... آخ باران...

بی خیالی

گاهی وقت ها باید زد به بیخیالی !
از بار مشکلات شانه خالی کنی !
دراز بکشی و ساعت ها به آسمان خیره شوی...
پا روی پا بیندازی و هیچ کاری نکنی..!
یا اصلا، هر کاری که دلت خواست بکنی
مانند کودکی شوی،
بازی کنی، فریاد زنی، بهانه بگیری، بی هوا بخندی و هر وقت دلت خواست گریه کنی...
آری ! باید گاهی زد به بیخیالی !
آنقدر بیخیال که بتوانی لحظه ای زندگی کنی.

ای عشق

ای عشق همه بهانه از توست                من خامنشم این ترانه از توست

من امشب با تو گفتگویی دارم . من اینک به خون خواهی همه آنهایی که به دست تو، بلی تو، خاکستر نشین شده اند با تو سخن دارم.

ای عشق ، ای عصاره وجود هستی با تو شکوه ها دارم.

ای عشق ، اگر تو نبودی  آیا بهانه ای برای خلقت این موجود دو پا در آفرینش وجود می داشت.

ای عشق ، ای جرار ، این تو بودی که وسوسه آفریده ای چون انسان را در کائنات آبستن شدی و تولد چنین موجودی را به انتظار نشستی.

و این تو بودی که خاطره جنجالی آفرینش آدم را با ((هبوط)) او به عرصه عالم خاکی تکمیل کردی و ناجوانمردانه به تماشای این تراژدی دنباله دار با ولع اطفاء نشدنی نشستی.

ای عشق از دست تو دلم پر خون است.

ای اژدهای هفتاد سر، آیا این تو نبودی که ایوب را به زندان صبر محسوس کردی ، درست به همان گونه که ابراهیم را در بند ایثار کشیدی.

و باز آیا این تو نبودی که شوق کوه کندن را در دل فرهاد و او را بر عقیده مذکور پایدار نمودی و آخر الا مرهم جان آن شیفته سر گشته را به صرف کلام جعلی مرگ  دلداده اش  به درنده خویی بازستاندی .

آیا مگر این  تو نبودی  که طور را  به آتش  کشیدی  و مسیح  را به صلیب ؟

آیا بجز تو بود آن نیرویی که محمد شبان را به هیبت قدسیان از ((حراء)) به مکه روانه ساخت؟

 آیا مگر این  تو نبودی که نا آرام علی را  مشتعل کردی  و او  را هر شب به چاه راز دار نخلستان کوفه می کشیدی؟

تورا چه می شود ای عشق

آیا انا الحق گفتن علاج را از خاطره برده ای که ، بر سر ردار پبایی بانگ می زد.

شمع آجین شدن عین القضات را چه طور؟

هلاک شدن بابک خرمدین و مازیار را چه ؟

نمی دانم این عطش خون خواهی  تو را، چه چیز سیراب خواهد کرد.

ای منحوس ، هر با که با تو آشنا شد غریب گشت وتنها ، رنجور گشت و پریشان ، پژمرده شد ونالان تو را چه می شود.

 ای عشق ، آخر  به کدامین گناه اینگونه قربانیان خویش را از دم تیغ هجر می گذرانی .

ای عشق ای جوهره جرار خلقت ، چرا هر که تو را شناخت به خاک مذلت در گاهت افتاد.

چرا بارقه انوار تو بر هر که تلالو افکند تا ابد او را چون عیبی صلیب بدوش نمود

ای عشق ، ای ظالم ستمگر ، اول باراین تو بودی که گیلگاش را دلسوخته وحیران به کوه سومری کشاندی و او را قطره قطره در کوره جانسوز هجر به ضرب پتک نیاز لهیده وئفتیده نمودی .

ای خونریز نابکار، ای عشق ، با ز این تو بودی که بودا را از سریر قدرت و جاه به زیر کشیدی و آواره کوه و بیایان نمودی.

آیا عدد قربانیان تو بیشتر است، یا رقم تلفات کارگران اسیر اهرام مصر.

آیا کشتگان دیوار چین بیشتراست یا قتیلان آستان تو

ای عشق تو با بودا همان کردی که بر سر ژوردانو آوردی .

برات قیس و بلال یکسان است.

در شگفتم  که سفید وسیاه ، زرد وسرخ نمی شناسی،بر سر قربانی فقیرت همان آوردی که اگر متمکن می بود چنان روا می داشتی .

مرد و زن ، پیر وجوان یرایت علی السویه اند ،  یرای تو تنها یک چیز مطرح است ((قریانی)) و دگرهیچ

آتش سوزان تو در خرمن وجود هرگه خانه کرد بی درنگ خاکسترش نماید و سیل بنیان کن تو بی هیچ چشم پوشی اساس هر چه را که در پیش روی بیند نابود خواهد کرد.

اگر ضماک ماربد وش هر روز دوجوان را به مسلخ روانه می ساخت  تو هر آن چینین کنی و قربانیان بی شمارت را به قربانگاه می بردی ، افسوس که  در این میانه آنجه خریداری ندارد و آنچه به جایی نرسد  و فریادات وبس .

فریاد از جور تو شیرین طناز که به ثمن بخس فرهاد خود را می کشی ،ای که صفات عاشق کشی برازنده توست

ای عشق نمی دانم چه مجازاتی تو را رواست و مستوجب چه نوع عذابی ؟

ولی اگر مرا مخیر می کردند که تو را کیفر دهم ،

دعا می کردم که تو را به مهلکه عشق بیانذازند وعاشقت کنند.

باران ببار

غصه می سوزد مرا ، باران ببار...

کوچه می خواند تو را ، باران ببار...
ابرها را دانه دانه جمع کن...
بر زمین دامن گشا ، باران ببار...
خاک اینجا تشنه ی دلتنگی است...
آسمان را کن رها ، باران ببار...
باغبان از کوچه باغان رفته است...
ابر را جاری نما ، باران ببار...
موج میخواهد بیابان سکوت...
با خوِد دریا بیا ، باران ببار